۷.۳.۹۱

خود شکن آیینه شکستن خطاست


اکثر ما ایرانیها نشستیم و فکر میکنیم و طاووسان علیین شده ای هستیم که بقیه مردم دور و بر ما لایق توجه ما هم نیستند. از اون طرف داریم افغانها رو مسخره میکنیم، درحالیکه بیشتر شاعران ایرانی از همون خطه اومدند. یعنی مرز جغرافیایی فعلی رو در نظر بگیریم، تعداد شاعران و ادیبان ما به انگشتان دستمون هم نمیرسه. حالا اون افغانها هم مثل نظامی گنجوی ترک نبودند که بخوایم حداقل پز بدیم که تحت تاثیر تمدن ایرانی شعر فارسی میگفتند. خیر. داشتند به زبان خودشون شعر میگفتند.

چسبیدیم به دهه هفتاد ترکیه که ما نفت داشتیم و وضعمون خیلی خوب بود و اونها فقیر بودند. یعنی حداقل دویست بار خوندم که ترکها هیچی نبودند و ما فلان و بیسار داشتیم. خیر. اون زمانی که اسم امپراطوری عثمانی لرزه به تن اروپا مینداخت، شاه ایرانی باید پول قرض میکرد تا بره فرنگ رو ببینه. اصلاً قدرت و عظمت قابل مقایسه نیست. چهارصد صفحه کتاب خریدیم راجع به هنر شرق. سیصد صفحه هنر عثمانی، پنجاه صفحه ایران، پنجاه صفحه عرب. نقاشیهای عثمانی شاهکارند. اصلاً نمونه اش رو در رویای ایرانی هم نمیتونیم ببینیم.

همین الانش بدون پول نفت دارند مملکتشون رو میسازند و ما با پول فراوان نفت روز به روز وضعمون بدتر میشه. لطفاً هم نگید "جمهوری اسلامی" کرده. جمهوری اسلامی از کجا اومده؟ از دل همین مردم. رفتند و با جان و دل بهش رای دادند. آیینه تمام نمای جامعه ایرانه. مهم نیست که ترکیه هنوز خیلی مشکلات داره، مهم اینه که داره سعی میکنه مشکلات رو درست کنه و مردمش احساس میکنند که آینده دارند. امید به آینده ای که ما نداریم. نسل چهارم مهاجرش داره این دورنما رو میبینه که برگرده ترکیه میتونه راحت زندگی کنه، و آلمان رو ترک میکنه و میره. ما هم هر روز با یکی خداحافظی میکنیم و جلای وطن میکنه. حالا شما بیا هی مثال بزن که ترکیه این ضعفها رو داره. بله داره. بر منکرش لعنت. اما کافیه دیروز و امروزش رو مقایسه کنیم و ببینیم داره بهتر میشه. تورم رو مهار کرده. ایجاد کار کرده. نمیشه انتظار داشت یک کشور داغون ورشکسته یک شبه درست بشه. رشد اقتصادی بالای ده درصد داره در حالیکه رشد اقتصادی ایران زیر سه درصده. با توجه به اینکه ما پول نفت داریم و اونها ندارند. تا وقتی هم وضعیت اقتصادی جایی درست نشه، نمیشه انتظار داشت که شرایط سیاسی و بقیه چیزها هم درست باشه.

واقعیت اینه که در یک دوره هفتصد ساله، اون وسط بیست سی سال وضع ما از ترکیه بهتر بود که الان دوباره ترکها جبران کردند. حالا یک عده استدلال میکنند که از شرایط متزلزل ایران نفع میبرند. اولاً که این حرف کلی جای بحث داره. اما اصلاً بگیم دارند از شرایط ایران استفاده میکنند. خب لیاقتش رو دارند و استفاده میکنند. کما اینکه پاکستان هم میتونست همین نفع رو ببره و نمیبره!

دیشب و امروز، بعد از مسابقه یوروویژن، کلی کامنت تحقیرآمیز درباره آذربایجان خوندم. که "اینها ده ساله آدم شدند". همیشه از نظر فرهنگی از ما خیلی جلوتر بودند. در موسیقی و رقص ما اصلاً به پای آذربایجان نمیرسیم. صد ساله کنسرواتوار موسیقی دارند، ما هنوز باید دانشجو بفرستیم وین تا موسیقی بخونه. یا ببینید چند تا دانشجو در چند سال اخیر برای تحصیل موسیقی رفتند باکو. هفتاد هشتاد سال پیش اپرای کوراوغلی اونجا ساخته شده که نمونه اش رو ما شاید تا هفتاد هشتاد سال بعد هم نتونیم بسازیم. تو تمام مسابقات بین المللی پاتیناژ دنیا هر سال حداقل یک ورزشکار با یکی از قطعات امیروف داره میرقصه.

از دوره ای که آذربایجان در مسابقات المپیک و به اسم آذربایجان شرکت کرده تو رده بندی مدالها از ایران بالاتر بوده. تو چهار دوره شونزده تا مدال برده، ایران از سال 1900 داره در المپیک شرکت میکنه و کلاً 48 مدال برده. حتی تو ورزش زورخانه ای هم الان جلوتر از ایرانه، هرچند که ما هفتصد سال سابقه ورزش زورخانه ای داریم.

از نظر شهرسازی بسیار بسیار پیشرفته تر از ایرانه. جایی که ما هنوز در قرن بیست و یکم دغدغه فاضلاب داریم، دیگه زرت و پرت چی رو داریم میکنیم؟ زیباترین شهر ما اصفهانه که اینقدر هم داریم به معماریش مینازیم. فاضلاب اصفهان کجا داره میریزه؟ بقیه شهرها که حتی از نظر ظاهری هم زیبایی اصفهان رو ندارند.

دوستان معتقدند که گول زرق و برق ظاهری رو نباید بخوریم. چشم. اما الان به من بگید معیارتون برای نشون دادن پیشرفت یک کشور دقیقاً چیه؟ اصلاً حرف شما قبول. معیارهای فرهنگی و هنری و رشد اقتصادی و ورزشی و بقیه رو بگذاریم کنار، حالا ایرادی که به این کشورها، در مقایسه با ایران، میگیرید دقیقاً چیه؟

راستش به نظر من این فقط ناشی از تنگ نظریه که نمیتونیم پیشرفت کشورهای همسایه رو ببینیم. عقده میشه گیر میکنه بیخ گلومون. متوجه نیستیم که پیشرفت اونها نهایتاً به نفع کشور ما هم هست. الان ما در اون رده نیستیم و چشم اندازی هم نداریم که فعلاً به اونجا برسیم. درنتیجه همه زورمون رو دادیم به چونه مون که حداقل با مسخره کردنشون دل خودمون رو خنک کنیم. گاهی وقتی این رفتارها رو میبینم فکر میکنم همین فردا دولت بیاد بودجه برای بلوچستان در نظر بگیره تا اونها رو بالا بکشه، صدای اعتراض همین مردم درمیاد که "بابا اونا تا همین دیروز تو خاک و خل اینور اونور میرفتن، الان دارن براشون جاده میکشن. بلوچ رو چه به جاده"!

۲۲.۲.۹۱


پسربچه تو چایی‌فروشی چسبیده بود به پیشخوان. سرش رو کمی بالا گرفته بود که دماغش برسه بالای میز. گفت "پنجاه گرم چایی اژدها می‌خوام". کمی فکر کرد و گفت "پنجاه گرم بیشتره یا پنج یورو؟". خانم فروشنده گفت "پنج یورو". پنجاه گرم چایی چینی با گل و ادویه کشید. پسربچه گفت "نه. پنج یورو چایی اژدها می‌خوام. تولد مامانمه. دلش چایی اژدها می‌خواست". کمی فکر کرد و گفت "دهم مه تولدشه". گوشش رو خاروند و اضافه کرد "امروز دهم مه‌هه". خانم فروشنده بهش گفت "تولد منم یازده مه‌هه. می‌بینی؟ هر روز تولد یکیه". براش پنج یورو چایی کشید. به گمونم کمی هم بیشتر. گذاشت تو یک بسته و دوشاخه نبات هم بهش اضافه کرد و گفت "ما می‌خوایم تولدت مامانت رو مفصل بگیریم. مگه نه؟". پرسید "روبان چه رنگی بزنم؟". بچه گفت "رنگ میریام. میریام خواهرمه. تازه به دنیا اومده. وقتی گریه می‌کنه رنگش خیلی خنده‌داره". بعد روبان قرمز انتخاب کرد.

بچه یک پنج یورویی چروک عرق‌کرده گذاشت روی میز. بدو از در زد بیرون. یادش رفت خداحافظی کنه. چند لحظه بعد برگشت گفت "فردا میام که بهتون تبریک بگم". یه نگاهی به من انداخت، دید موردی نداره تولد منم تبریک بگه. زیر لب خداحافظی کرد فقط. شلنگ انداز رفت تا هدیه‌اش رو به مادرش بده. بچه خیلی خوشحال بود.

۳.۲.۹۱

Sour Cherry Pie & Co

میرزاده خانم قناد می‌شود.




۵.۱.۹۱

عید دیدنی

سنجاب اومد عیددیدنی. پنجره باز بود. نشسته‌بود تمام کنجدهای توی ظرف رو خورده‌بود. بعد رفته‌بود قلکش رو برداشته‌بود و برده‌بود سر هفت سین. از توی ظرف میوه، انگور برداشته‌بود و خورده‌بود. قلک چرمی رو گذاشته‌بود تو ظرف میوه. بادومهای با پوست رو دونه دونه از توی ظرف آجیل جدا کرده‌بود. وقتی من رسیدم، چندتا بادوم تو لپش بود، چندتا هم تو دستش و بدو بدو داشت در می‌رفت. وسط راه بادومها از دستش میفتادند. پای پنجره همه رو ول کرد و رفت. خیلی هم تمیز و مرتب. هیچی رو بهم نریخته‌بود. سنجاب ما متمدنه. امضا هم داره. جابجایی قلک، امضاشه. اینم قلک سنجاب ماست:



۲۸.۱۲.۹۰

طبیعت

وقتی هوا آفتابی باشد، پرنده‌ها چهچه می‌زنند. امروز که ابری بود کلاغها میخواندند. ذاتشان را نشان دادند!

۴.۱۱.۹۰

"ما اگه امکانات داشتیم تو دنیا اول می‌شدیم"



In the closed society of mid-20th century China, Luan and Yao had only photographs from which to learn their moves. They had a terrible experience at the 1980 World Championships in Dortmund, West Germany; Yao has said he remembers people in the audience laughing at their inferior skating.

Since then Yao has almost single-handedly turned China into a pair skating world power. In 2004 Yao came full circle—at the 2004 World Championships in Dortmund, where 24 years prior he and his partner had finished last, Yao's pair teams placed 2nd, 3rd, and 5th.
بیست سال طول کشیده که به اینجا برسند. بدون هیچ تجربه و پیشینه تاریخی.


سومین دوره از رقابت‌های جام جهانی ورزش زورخانه‌ای‌ با قهرمانی جمهوری آذربایجان به پایان رسید. ایران که خود مبتکر این رشته ورزشی است (حداقل سابقه هفتصد ساله به شکل امروزی) و مدیریت فدراسیون جهانی ورزش‌های زورخانه ای را برعهده دارد، در جایگاه دوم قرار گرفت. جمهوری آذربایجان ۱۱۴ حرکت شرین کاری داشت در حالی که ایران فقط ۸۸ شیرین‌کاری انجام داد.

لیاقت آقاجان... لیاقت....

۲.۱۱.۹۰

حکایت شیشکی بستن دله به صیاد حاذق


حوالی منزل دله‌ای پیدا آمده‌ که خواب و خوراک از ما و خانم مهربان پیر همسایه ربوده ‌است. علی‌الخصوص پویه دویدنهای نیمه‌شبش بر سقف مانع استراحت اهالی منزل است. از آنطرف بیم آن می‌رود که موجب خسارت و آتش شود، چرا که دله‌ها "کابلهای الغطریسیته" را می‌جوند که خطر دارد. بعد گشن‌گیری و ازدیاد اولاد هم که دیگر خلاصی از دستشان ممکن نیست.

خانم پیر مهربان همسایه دامیاری را خبر کرده‌است که شر دله را از سر ما کم کند. شش ماه پیش  دامیار تله‌ای در حیاط گسترده‌است و خانم پیر مهربان همسایه را گفته تا روزانه سه تخم‌مرغ حوالی و داخل تله مهیا کند تا دله‌ی دزد به دام افتد. شش ماه است که دله ما خاگ اورغانیک تازه ابتیاع شده از بازار روز را تناول می‌کند و شیشکی‌ای می‌بندد و می‌رود. در این میان چند باری تله زنگار گرفته‌ و فلز آن اکسیده شده‌است و نیاز به تعمیر و رسیدگی پیدا کرده‌است، اما دله را به دام نینداخته‌است.

از آن طرف خانم پیر مهربان همسایه هر روز به دامیار تلفن می‌کند که "پس چه شد؟ قرار نبود امروز بیایی؟" و دامیار می‌گوید "امروز رفتم در محله بالا و سه چهار دله را در ضرب به دام انداختم و فردا می‌آیم"...

همین حکایت ادامه داشت تا امشب که از خانم مهربان پیر مهربان همسایه احوال دامیار را پرسیدیم، گفت "بعد بدر می‌آید". گفتیم "چه دخلی به بدر دارد آخر؟"، گفت "شبهای بدر، هنگامه نخجیر و شکار است و دامیار به دنبال آهو و گور و شیر و پلنگ راهی جنگل می‌شود".

خانم پیر مهربان همسایه حتی ذره‌ای شائبه لاف زنی صیاد را ندارد. نمی‌پرسد "اینکه شش ماه است از به دام انداختم دله ما عاجز است، چطور گوشه و کنار شهر روزی چهار دله می‌گیرد و در شبهای بدر، گاو کوهی و حیوانات درنده شکار می‌کند". تا امثال خانم پیر مهربان همسایه ما باشند، نان دامیار شارلاتان لاف زن هم در روغن است!

۲۷.۹.۹۰

Nation: Iranian Style

ما بعنوان یک "ملت" هیچ تعریفی برای هویتمان نداریم. پرچم یکی از نشانه‌های هویت یک ملت است. اما در ایران یک عده معتقد به پرچم رسمی جمهوری اسلامی ایران هستند، یک عده هنوز پایبند پرچم و نشان شیر و خورشید هستند. همانها هم گاهی شیر نشسته روی پرچم دارند، گاهی شیر ایستاده. یک عده نمی‌خواهند وابسته به دولت یا اپوزیسیون باشند و تمام نشانها را از روی پرچم برداشته‌اند. عده‌ای هم به خط لاتین روی پرچم "ایران" نوشته‌اند. سرود ملی‌مان هم کم و بیش سرنوشت پرچممان را دارد.

از آن طرف عده‌ای از ما Farsi حرف می‌زنیم، دسته‌ای Parsi و تعدادی Persian صحبت می‌کنیم. به تازگی  زبانهای Western Farsi و Western Parsi و Western Persian هم به کلکسیونمان اضافه شده‌است. البته بعضی هموطنانمان هم به زبان Farsi vs Persian تکلم می‌کنند. به عبارتی در یک محفل بین‌المللی، یک واژه مشخص برای زبانمان نداریم.

ما ملت استانداردی نیستیم. به تعداد وبلاگ نویسان و گزارشگران و نویسندگان و ویراستارانمان رسم‌الخط فارسی داریم. فاصله داریم، نیم‌فاصله داریم، سرهم می‌نویسیم، جدا می‌نویسیم. کلاً هر کدام ساز خودمان را می‌زنیم و توجیه خودمان را داریم.

"همه با یک نام و نشان، به تفاوت هر رنگ و زبان"؟ 

-زرشک! 

۱۵.۹.۹۰

A New Product of Mirzadeh-Khanom Confectionery



۳۰.۸.۹۰

یک طواف مرقد سلطان‌علی موسی‌الرضا....هفت هزار و هفتصد و هفتاد حج اکبر است


قدیمها روضه‌خونی بود که می‌رفت رو منبر و از معجزات فلان امامزاده می‌گفت. از کوری که شفا پیدا کرده و شلی که با چوب زیر بغل رفته ضریح رو بوسیده و یورتمه‌کنان و بدون کمک چوب اومده بیرون. البته قبلش پامنبری کلی از مصائب معصوم خونده‌‌بود و مردم رو پر کرده‌بود. شور دامن خلق‌الله رو می‌گرفت و صلوات می‌فرستادند. شوق پابوسی بی‌تابشون می‌کرد. جماعت کرور کرور راهی سفر زیارتی می‌شدند. یکی رویای صادقه می‌دید که آقا به خوابش اومده و ردای سبزش رو به چشم این کشیده. بیدار می‌شد و می‌دید اتاق غرق نوره و دیگه اثری از آب مروارید نیست. اون یکی از مرحوم خانم بزرگ، جده پدری می‌گفت که بچه‌اش نمی‌شده و به سفارش سید دعانویس چهل روز وقت گرگ و میش سحری هشتی رو آب و جارو می‌کرده و گلاب می‌پاشیده تا روز چهلم که آقا اومده و دستی به سر خانم بزرگ کشیده و نه ماه و نه روز بعد، همین آقا جون رو به دنیا آورده...

دیگه محشر کبری می‌شد. نقل و حدیث دهن به دهن می‌گشت. بر شکاکش لعنت! دیگه کسی مگه به شباهت آقاجون و نونوای محل فکر می‌کرد؟ یا اصلاً از اون آدم اولی می‌پرسید که "مسلمون، آخه تو آب مرواریدت کجا بود"؟

حالا اما قضیه فرق کرده. این جماعت بی‌تاب "آپگرید" شدند. نقل و حدیث دهن به دهن نمی‌چرخه. مردم به هم ایمیل می‌زنند. از سیب  لبنانی که درمان قطعی سرطان پروستاته برای هم می‌نویسند. معجزات انرژی درمانی و عرفان حلقه رو برای هم می‌شمارند. برای همدیگه تعریف می‌کنند که ریشه کلمه "بشقاب" پیش‌قابه و کلمه فارسیه. کلمه لاتین آنفولانزا رو عربی می‌کنند و کلمه فارسی رو ترکی و کلمه ترکی رو روسی. هیچکدوم هم یه زحمتی به خودش نمی‌ده که لای یه لغتنامه رو باز کنه که ببینه درستش چیه. همینطور فله‌ای این شر و ورا رو برای هم شر و ری-‌شر و فوروارد می‌کنند و زیرش هیجان و تعجب خودشون رو اعلام می‌کنند. فی‌الواقع خر همان خر است، جُل دیگر است!

۱۸.۸.۹۰

من "هی" آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم

بی‌بی‌سی فارسی مجموعه عکسی دارد با عنوان «بزرگترین نمایشگاه آثار لئوناردو داوینچی درنشنال گالری بریتانیا» و صد البته اشتباهات ترجمه طاق و جفتش.

در توضیح یکی از عکسها نوشته‌شده‌است:

"بانویی با پوست خز" که تصویری است از چچلیا گالرانی.....


ما که هر چه مداقه کردیم، چیزی جز قاقم زنده ندیدیم. نام تابلو را به انگلیسی جستجو کردیم. محض اطمینان آلمانی و فنلاندیش را هم خواندیم. حتی دادیم گوگل برایمان ایتالیایی‌اش را به انگلیسی ترجمه کرد. همه نوشته‌بودند Lady with an Ermine که چیزی می‌شود شبیه "بانویی با قاقم".

مورد دوم آنکه از زمان شاه‌شهید موزه آرمیتاژ سن‌پطرزبورگ در ایران همان "آرمیتاژ" نامیده شده‌است. استفاده از "هرمیتج" به جای آرمیتاژ فقط می‌تواند یکی از دو دلیل زیر را داشته باشد:

آنگلوفیل بودن ژورنالیست هنرشناس یا هنرناشناسی ژورنالیست بی‌هنر!



پی‌نوشت: از خوانندگان عزیز چه پنهان، احساس "ملت همیشه در صحنه" بودن به من دست داده‌است!

۱۶.۸.۹۰

فارسی در بی بی سی هم می تواند شکر باشد


بی‌بی‌سی فارسی رسانه‌ای است پرمخاطب و به تبع آن تاثیرگذار. محصولات این رسانه  طیف وسیعی از موضوعات را اعم از اخبار روز، فیلمهای مستند، برنامه‌های ورزشی، و دوبله سریالهای پرطرفدار دربرمی‌گیرد. نوپایی بسیاری از بخشهای این رسانه و دسترسی محدود تهیه کنندگان آن به نیروهای کارآزموده در کشورهای فارسی‌زبان، می تواند سببی باشد برای نادیده گرفتن برخی نارسایی‌های مشهود درمحصولات تولیدی این کمپانی. با این حال، انتظار رعایت مبانی آیین نگارش زبان فارسی چیزی است در حد برآوردن کمترین‌ها. نوشته زیر نیم‌نگاهی است ازمنظر زبانشناختی بر برخی از کاستی‌های مشهود این خبرگزاری در ماه‌های اخیر. موارد مختلف را با آوردن مثالهایی چند از متنهای مندرج در بی‌بی‌سی و بررسی کوتاه آنها ارائه کرده‌ایم. متنهای برگرفته از بی‌بی‌سی با حروف خمیده مشخص شده‌اند.  همه نیش‌ها نه از ره کینه، که از ره مهرند و طنز.


خلط نقل قول مستقیم و غیر مستقیم ؛ حذف افعال کمکی بدون داشتن قرینه


در حالی که محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور ایران گفته که دولت نقشی در تخلف بانکی نداشته، پرویز فتاح، وزیر پیشین نیرو و رئیس بنیاد تعاون سپاه گفته «نمی دانم چرا دولتمردان سختشان است که از مردم عذرخواهی داشته باشند و اظهار ندامت کنند».  

ظاهراً منظور گزارشگر چیزی بوده‌است شبیه عبارت زیر :

در حالی که محمود احمدی‌نژاد، رئیس جمهور ایران [،]  گفته [است]  که دولت نقشی در تخلف بانکی [ندارد]، پرویز فتاح، وزیر پیشین نیرو و رئیس بنیاد تعاون سپاه [،]  گفته [است] .......   

- در جمله اول تطابق یا تبدیل زمانی هنگام انتقال از "نقل قول مستقیم" به  "نقل قول غیر مستقیم" رعایت نشده است، یعنی تبدیل "نداشته" به "ندارد".  
- دستکم جای یکی از افعال کمکی "است"  درعبارت بالا خالی است، بگذریم که جایگزینی "گفته است" دوم با ترکیبی خوشایندتر ذوق زیادی هم نمی طلبید.   
- نقطه گذاری‌ها خوب پرداخته نشده‌اند و حتی یکدست هم نیستند (یعنی از یک قاعده مشخص پیروی نمی‌کنند).

پاراگراف دوم همین خبر با ایرادی مشابه:


به گزارش تلویزیون دولتی ایران، آقای احمدی نژاد منتقدان خود را شکست خورده توصیف کرده و گفته[است] که «دولت پاک است و حتی یک ریال سوء استفاده هم نمی توانند علیه دولت اثبات کنند.»


سهوها یا بی ذوقی های املایی

مثال: «نیکی کریمی داور جشنواره پرتغال طلایی ترکیه شد».

 هر چند نوشتن اسم میوه‌ای که از مرکبات است به شکل نامتداول "پرتغال" (که بیشتر برای نامیدن کشوری در اروپا بکار میرود) غلط نیست، ولی انتخاب چنین املایی (اصلاً اگر انتخابی در کار بوده‌باشد) کنار نام کشوری دیگر( ترکیه در بالا) بیشتر به یک شوخی قلمی بی‌مزه می‌ماند.

از دیگر مواردی که به کرات می‌توان در متون مختلف بی‌بی‌سی مشاهده کرد، به کارگیری پسوندهای "گزار" (آن کس که کاری انجام دهد، مثلاً در "نماز گزار")  و "گذار"  (آن کس که چیزی را "در جایی" میگذارد، مثلاً در "سرمایه گذار")  به جای یکدیگر است؛ به قول معروف هر گردی گردو نیست (و هر گردویی هم الزاماً گرد نیست).


ویرایش و نمونه خوانی پیش از انتشار

 گاهی با خواندن بعضی نوشته‌ها، بسی در عجب می‌شوی. حیف است اگرخواننده از چشیدن حلاوت چنین نمونه‌هایی ازبلاغت محروم بماند:

 تیتر: «یازده سال زندان برای راج راجه رانام میلیارد آمریکایی».

این حکم بلندترین زمان محکومیت به حبس برای مرتکبان چنین جرمی در آمریکاست.

بعد می خوانیم:

آقای راج رانام که سریلانکایی تبار است در ارتباط با سوء استفاده از اطلاعات محرمانه بانکی محکوم شناخته شد.

در سطر اول می‌خوانیم که این حکم "بلندترین" زمان محکومیت برای مرتکبان "چنین جرمی" است، بدون آنکه بدانیم جرم چیست و البته کمی پایین‌تر قرین رحمت نویسنده می‌شویم و با کمی وصله- پینه می فهمیم حکایت چه بوده است. نمیدانم این صرفاً شلختگی در تنظیم خبر است یاً بی‌بی‌سی قصد مزاح داشته که  خبر را  سرو‌ته تحویل خواننده دهد.  علاوه بر این،  صفت "بلند" برای توصیف  زمان کمی نامأنوس است و "طولانی" برای رساندن معنای مورد نظر بهتر بر تن جمله بالا می نشیند. ("بلند" به ندرت به معنای "طولانی" به کار می‌رود. رجوع کنید به "فرهنگ  سخن ، دکتر حسن انوری". هفتمین معنای "بلند" ، "طولانی" است).  بگذریم از این که در فارسی یا شخص "محکوم می شود" یا "مجرم شناخته می شود" و "محکوم شناخته شدن" چیزیست در زمره  شترگاوپلنگ!

نمونه‌ای دیگر:

 در صفحه «گزارش لحظه به لحظه نبرد طرابلس» می‌خوانیم:

« مقام های آمریکایی به خبرگزاری رویترز گفته اند که هنوز هیچ اطلاعاتی درباره اینکه هدف موشک اسکادی که بنابه گزارش ها از سیرت شلیک شده چه بوده وجود ندارد».

دو تا ویرگول ناقابل درعبارت بالا حداقل می‌توانست خواننده را تا حدودی از تنگی نفس و احیاناً خفگی نجات دهد.

 در همان صفحه شهر سرت هفده‌بار "سرت" نوشته ‌شده‌ است، چهاربار "سیرت". اولاً که یک بام و دو هوا نمی شود. ثانیاً در این مورد خاص نیازی به دانستن قواعد ترانویسی (ترانسکریپشن) نیست که مثلاً از یک زبان اروپایی (احتمالاً انگلیسی) تبدیل الفبایی صورت بگیرد به فارسی. اصل نام در عربی "سرت" است و به فارسی هم باید همانطور نوشته شود. بدک نیست اگر دوستان در بی‌بی‌سی گهگاه همتی کنند و املا یا تلفظ صحیح بعضی لغات را از همکارانشان در بخشهای دیگر بی‌بی‌سی (مثلاً در بخش ترکی یا عربی) جویا شوند. مثالی دیگر ازهمین دست می‌دهم:

 «ژنرال ایسیک کسنار، یک سال پیش به سمت رئیس ستاد نیروهای مسلح ترکیه منصوب  شد

 ژنرال "ایسیک کسنار" درواقع همان ژنرال "ایشیک کوشان‌اَر" است. طبعاً همه با الفبای  تمامی زبانهای دیگر آشنا نیستند و در انتقال متنی یا مفهومی از زبانی به زبان دیگر نمی‌توان به کل مبری از خطا بود. اما چنین خطاهایی در مورد اسم یکی از بالاترین مقامات لشکری کشور همسایه و کشوری که چندین میلیون ایرانی زبان‌اش را کم و بیش می‌فهمند، کمتر پذیرفتنی‌ است، آنهم  در شرایطی که بی‌بی‌سی فارسی در ترکیه خبرنگاری دارد که اصولاً  در چنین  مواردی باید مورد مشاوره قرار گیرد (با این  فرض منطقی که خبرنگار مذکور حداقل مقدمات زبان ترکی را می‌داند). جالب اینکه در این مورد، بعد از وقوف به اشتباه در متن خبر و نهایتاً اصلاح آن، توضیح زیر عکس  به همان روایت قدیم باقی می‌ماند – و همچنان باقیست.



 اما مورد رقت انگیزتری هم بود و آن اینکه گویا در بی‌بی‌سی برخی از ژورنالیستهای "بنگاه خبر پراکنی"  نمی‌دانستند (ومن البته امیدوارم که دیگر همگی اشان دانسته باشند) که  رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه است و نه رئیس‌جمهور. در خبری به تاریخ ١٧ شهریور ١٣٩٠ چهار بار قید شده‌بود که «رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه.....». این خبر بعد ازحدود دوازده، سیزده ساعت تصحیح شد. راستش من هنوزهم هیچ توضیح دیگری جز احتمالاً بینوایی گزارشگر و بطالت ویراستار(اگر اصلاً بوده باشد) برای توجیه چنین سهوهایی ندارم.

‌ این را هم داشته باشید تا برویم سر چند مورد دیگر. به قول یکی از مجریان قدیم بی‌بی‌سی، در خبرها (بی‌بی‌سی) آمده بود که:


 این در حالی است که حتی در متن منشاء خبر هم، در سایت مادربه زبان انگلیسی، نوشته ‌شده‌است "رود ولگا". اینجا دیگر باید خیلی ستارالعیوب باشید که نه به انگلیسی-دانی  گزارشگر شک کنید نه به معلومات جغرافیایی‌اش.

اطلاعات عمومی و زباندانی بعضی دوستان "خبر پراکن"  پیشکش‌تان. چیزهایی هم داریم که می شود  "حس زبان" یا "عرف کلام" نامیدشان. برای روشن شدن بیشتر مطلب چند پاراگراف درخشان دیگر را با هم مروری بکنیم:

« آقای پل با این که چهار دهه در کنگره آمریکا خدمت کرده تاکنون از امضای اسناد دریافت حقوق بازنشستگی پس از اتمام دوره نمایندگی خودداری کرده و به خاطر مخالفت از دریافت حق بیمه دولتی از بیماران کم درآمد، از بیماران کم درآمد حق درمان بسیار ناچیزی دریافت می کند».

 پرتقال فروش پیدا نشد؟ نه؟ خوب، دوباره بخوان.  سه باره بخوان، کسی از خواندن نمرده‌. خواننده بیچاره چندبار باید متن بالا را بخواند تا بفهمد منظور نویسنده چیست؟  فعل کمکی "است" در جمله اول به کدام قرینه حذف شده‌است؟ آیا "مخالفت از چیزی" می‌کنند یا " با چیزی مخالفت می‌کنند"؟ آیا کمترین تناسبی بین اجزای عبارت بالا وجود دارد؟  آخر مگر نویسنده با زبان فارسی پدر کشتگی دارد که اینطور آن را مثله کرده‌است؟ نمی‌دانم اینجا باید به حال کشته (فارسی مظلوم، خواننده مفلوک)  گریست یا بر حال نویسنده زنده.   



جانا، مسئولیت عملیات تروریستی را "برعهده می‌گیرند"  نه به  "دوش". "به دوش گرفتن" همراه با فداکاری و زحمت است و بار معنایی‌اش هم  مثبت. تداعی معنایی جمله بالا به خواننده فارسی‌دان این است که طالبان زحمت این عملیات تروریستی را کشید (ظاهراً به این خاطر که کس یا گروه دیگری قبول زحمت نکرده‌است)،   یا این که جوری بر طالبان رفته و علیرغم میل باطنی "بار امانتی بر دوش کشیده‌است".


 در اخبار ١١ آبان‌ماه ١٣٩٠، راوی شیرین سخن چنین درمی‌فشاند :

 «.... به زبان معترضان مزه نخواهد کرد».

 تا جایی که در متون خوانده یا در افواه شنیده‌ایم، آن علف بوده که به دهان ( و نه به زبان) بزی (و نه معترض سیاسی) مزه می‌کرده‌است. ظاهراً اینجا نویسنده توسن قلم را کمی زیادی تازانده و از چیزی شبیه  "باب میل معترضان نخواهد بود"، یا "به مذاق معترضان خوش نخواهد آمد" اندکی فراتر جهیده و بر ترکیب بدیع فوق فرود آمده. والله اعلم....


« مرگ دلخراش یک خروس ماده و دو توله‌اش» 

درست خوانده اید. خیلی باید خوش خیال باشید که فکر کنید اشتباه تایپی بوده؛ فقط یک نگاه بیندازید به صفحه  کلید فارسی‌تان. بین "ر"  و "و"  و "س" هرکدام چند کلید فاصله است. می پرسید چه بوده؟ من هم نمی دانم که  یکی چطور توانسته‌است دو واژه نامتجانس "خروس" و "ماده" را کنار هم بگذارد و متوجه لنگی کار هم نشود. البته این خبر هم بعد از چند ساعت تصحیح شد، هرچند در این فاصله ظریفان به اندازه کافی فرصت داشتند که حکایتها از مادگی خروس بسازند. 


« بی پولی، دلیل لغو سفر قایقرانان ملی‌پوشان ایرانی»

هر آینه شما به "گلوبالیزیشن زبانی" هم اعتقاد داشته باشید و بدانید که در بعضی زبانها صفت هم مثل موصوف می‌تواند (یا می‌باید) جمع بسته شود، صفت و موصوف فارسی را هم جمع می‌بندید. ما هیچ وقت چیزی از کسی کم نداشته‌ایم!


« هیلاری کلینتون وزیر خارجه ایران»

"وزیر خارجه ایران" می‌تواند تعبیر درستی هم داشته باشد هرگاه دولت خودمان را "عروسک آمریکایی‌ها" بدانیم و با یک نقب دایی جان ناپلئونی نتیجه بگیریم که چون خانم کلینتون وزیر امور خارجه آمریکاست پس می تواند "درواقع" وزیر خارجه ما هم به حساب بیاید.



 و اگر دیدید که
  
« مربی غافلگیر شده بارسلونا هم برگشت و او را حل داد»

هیچ حرص نخورید که ای کاش این مربی غافلگیر نمی‌شد و کسی را "هل" نمی‌داد.


تقریباً روزی نیست که در بی‌بی‌سی فارسی به ایرادهایی مشابه آنچه در بالا آمد برنخوریم. گاهی این اشتباهات در فواصل زمانی متغیراصلاح می‌شوند و گاهی با کمال سماجت در گوشه‌ای آرام می گیرند تا تاریخ مصرفشان بگذرد و از گردونه خارج شوند.

سهو و خطاهای بی‌بی‌سی فارسی فراوان است. شرح و بسط تک تک آنها  مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. گاهی ترجمه‌ها چنان بی‌معنا هستند که خواننده مجبور است از روی جمله فارسی، اصل انگلیسی خبر را شبیه‌سازی کند تا بفهمد متن چه می‌گوید. بی‌بی‌سی فارسی تقریباً هیچگاه در سرعت "زدن خبر" ، انتخاب آن و بیطرفی مثال‌زدنی نبوده‌است و شاید چنین انتظاراتی از آن فرای واقع‌بینی باشد. در عوض، گزافه نیست اگر بگوییم در نگارش فارسی، ترجمه متون، دقت در امانت و بهبود بسیاری موارد فنی دیگر می تواند بسیار بهتر باشد، و این همه، بدون آنکه به تریج قبای کسی بر بخورد. یکی از بهترین الگوها برای بخش فارسی درهمسایگی خودش است: "بی‌بی‌سی ورلد". اولین قدم، می‌تواند بازخوانی هر متنی باشد قبل از انتشار، آن هم توسط فردی غیر ازخود نویسنده!



۱۱.۸.۹۰

شایسته سالاری


قبلاً که گودر داشتیم و مشخص بود که کی لایک زده‌است و کی نه، تا پست هوا می‌شد ده تا لایک اولش می‌خورد که همه همین دوست و آشنا و رفیق بودند. الان اما دیگه معلوم نیست کی لایک زده‌است. رفاقتها دیگه جایی ندارند. معیار، شایستگی نگارنده است.

Environmental disaster


آخرالزمان شده. شما بگو محشر کبری. گیج و منگیم همگی. ظهر وسط کوچه یک پرنده نشسته‌بود. تکون نمی‌خورد. نوکش باز بود و نفس‌نفس می‌زد. رفتم نشستم کنارش. اصلاً انگار نه انگار. یک ربعی تماشاش کردم، سنگ جم می‌خورد، این پرنده نه. بدوبدو اومدم شازده رو صدا کردم که بیا ببینیم این چشه. بهم گفت این سومیه امروز. دوتا پرنده با فاصله زمانی کوتاه صاف اومدند تو پنجره و خوردند به شیشه و غش کردند. حتی شازده فکر کرده‌بوده که یکی‌شون مرده. کم‌کم به خودشون اومدند. حدود یک ساعت طول کشیده تا تونستند بپرند. بعد هم گفت که احساس می‌کنه هوا آلوده‌است. شازده شامه تیزی داره.

یواش یواش سر من به دوران افتاد. خواب آلود شدم. ولو افتاده‌بودم که سنجاب رو دیدم روی درخت. بی‌حرکت نشسته‌بود. بیست دقیقه جم نمی‌خورد. پنجره رو باز کردیم. سر و صدا کردیم. اصلاً انگار نه انگار. یک پرنده هم بی‌حرکت کنارش بود. بالاخره یک تکونی خورد و رفت بالا. ده دقیقه بعدش از اون بالا تالاپی افتاد روی زمین. کشان‌کشان خودش رو کشوند کناری. بعد دیدم که یک فاخته داره وسط خیابون کج‌کج راه می‌ره. پنداری مست باشه. حالا هم سنجاب دومی اومده روی درخت. فقط دمش تکون می‌خوره. اینم گیجه. به نظر سوخت یکی از موتورخونه‌ها کامل نمی‌سوزه و هوا مسمومه.

یواش‌یواش داره خوابم می‌بره. من نباید بخوابم. من بیدار می‌مونم. من نباید بخوابم. نباید بخوااااا... نبااااا....

۲۲.۷.۹۰

گفتگوی تمدنها به سبک میرزاده‌خانم

٢٢ مهر ١٣٩٠




۱۲.۷.۹۰

برفک بی‌بی‌سی را درآوردیم


قدیمها که فقط دوتا کانال یک و دو را داشتیم که از یک ساعتی به بعد هم سرود جمهوری اسلامی می‌زدند و برفک و برنامه تمام، زیاد پیش می‌آمد که زن‌عمو بگوید "دیشب برفک تلویزیون را درآوردیم و خوابیدیم". حالا شده‌است حکایت ما! برفک بی‌بی‌سی را درآورده‌ایم. طبق لیست ارائه‌شده در ویکی‌پدیا، دیگر هیچ سریال پلیسی انگلیسی و یا Costume Drama نمانده‌است که ندیده‌باشیم. 

۱۰.۶.۹۰


من الان جداً این سوال برام مطرح است که بشری که لباسهای زنانه خال‌خالی و دامنهای پفی و کفشهای پاشنه‌بلند دهه پنجاه و مد دهه شصت و رنگهای دهه هفتاد میلادی را دیده‌است، چطور فکر می‌کند که این چیزهایی که الان می‌پوشد قشنگ است؟

۵.۶.۹۰

Stereotypes, extended


در کنار کلمانی مثل "قضاوت" و "جاج" و "تعمیم" که مثل نقل و نبات افتاده‌است در دهان مردم، یکی از کلماتی که من به تازگی به آن حساسیت پیدا کرده‌ام، "جنسیت" یا "جنسیتی" است. اما الان مجبورم، می‌فهمید؟ مجبورم که خودم استفاده کنم. آن هم نگاه جنسیتی گارسونها به غذاست. همیشه شنیتسل و استیک را می‌گذارند جلوی شازده و غذای گیاهی را تعارف من می‌کنند. راکی را به شازده می‌دهند و آبجو را به من. بستنی و خامه نصیب شازده می‌شود و قهوه تلخ و چایی نصیب بنده. استثنا هم ندارد.

۲.۶.۹۰

صمیمیت اصن‌یه‌وضی


با توجه به دو مطلبی که اخیرا خواندیم در باب "ممیزی کلمات" و "قیچی کردن" در وزارت ارشاد، الگویی تهیه کردیم مطابق خواسته برادران محترم در وزارت ارشاد که انشالله مورد استفاده نویسندگان و مترجمان محترم قرار بگیرد  تا ما هم قدمی در جهت پاکسازی عفت عمومی این مرز و بوم برداشته باشیم.

تکلیف توتون‌آخوت: نمایشنامه‌ای ناموسی- اخلاقی- میهنی- تربیتی، در دو پرده، بر اساس بیت زیر بنویسید.

مردم از شوق هم‌آغوشی آن سرو دریغ..... کان نهال چمن حسن به بر دیر آمد



نمایشنامه.... در دو پرده به قلم توتون‌آخوت



(پرده بالا می‌رود. سالن پذیرایی نمایان می‌شود. مهمانان روی مبلهای استیل طلایی و آبی با دسته‌هایی به شکل شیر شرزه نشسته‌اند. ترتیب نشستن محرم و نامحرم در میان مهمامان رعایت شده‌است. با این وجود حاج مصطفوی و عمه ملوک ششدانگ حواسشان به اختلاط جمعیت است. در میان سالن چند جوان با آهنگ "همه جان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم" مشغول ورزش هستند. یکی از جوانان کمی شیطنت می‌کند و مقداری حرکات موزون اضافه می‌کند که کارگردان روی صحنه می‌آید و گوش او را گرفته و کشان کشان از صحنه خارج می‌کند. کارمند ارشاد، دوباره روی صندلی ردیف اول، میان تماشاچیان آرام می‌نشیند. راضیه در گیلاسهای پایه‌دار دوغ آبعلی و شیر تعارف مهمانان می‌کند. علیرضا، شوهر او، با چشم راضیه را دنبال می‌کند.)

امیرهوشنگ: عموجان، حال شما خوب است؟

حاج‌ مصطفوی: الحمدلله پسرم. نفسی می‌آید و می‌رود. ما هم شکر خدا می‌گوییم.

امیرهوشنگ: الحمدلله. دخترعمو حال شما خوب است؟

حاج‌ مصطفوی: بله. حال ایشان هم خوب است.

امیرهوشنگ: الحمدلله.

عمه ملوک: امیرهوشنگ ، پسرم، از این شیر بخور. برای سلامتی خوب است. ما به جوانان سالم و غیور برای دفاع از میهن نیاز داریم.

امیرهوشنگ: چشم عمه جان. هرچه شما بفرمایید. احترام به بزرگتر از واجبات است.

(کارمند ارشاد، بلند دست می‌زند)

(راضیه روی مبل می‌نشیند. علیرضا می‌خواهد کنارش بنشیند که خاله طاهره شیرجه می‌رود روی مبل و کنار راضیه جا می‌گیرد. علیرضا با لبخند دور می شود و جایی بین حاج‌ مصطفوی و آقای سمیعی پیدا می‌کند.)

خاله طاهره: راضیه جان، صمیمیت زیاد در جمع خوبیت ندارد. ما از آن خانواده‌ها نیستیم.

(راضیه با سر تایید می‌کند.)

(پرده با صدای تشویق کارمند ارشاد پایین می‌آید.)



پرده دوم:

(پرده بالا می‌رود. مهمانان رفته‌اند. راضیه مشغول جمع و جور و نظافت است. علیرضا با پیژامه و زیرپیراهن وارد صحنه می‌شود. کارگردان بدو بدو دنبالش می‌اید و یک گرمکن ورزشی دستش می‌دهد که روی زیرپیراهن بپوشد. کارمند ارشاد دست می‌زند)

علیرضا: مهمانی خیلی موفقی بود. بحثهای خیلی خوبی کردیم و به نتایج اخلاقی زیادی رسیدیم.

راضیه: بسیار خوشحالم.

علیرضا: اینها را فردا جمع می‌کنی. امشب خیلی دلم هوای...

(سرفه کارمند ارشاد)

علیرضا: بستنی کرده‌است. داریم؟

راضیه: در یخچال است. (و به اتاق خواب اشاره می‌کند)

علیرضا: پس من رفتم. تو هم بیا که من مردم از شوق...

(سرفه کارمند ارشاد)

علیرضا: ...من مردم از شوق صمیمیت. چند وقتی هست که با هم صمیمی نبودیم.

راضیه: اینها را جمع کنم می‌آیم.

(علیرضا می‌رود. راضیه با چشم او را تعقیب می‌کند. می‌خواهد دنبالش برود که کارمند ارشاد سرفه می‌کند. راضیه در صحنه مشغول نظافت می‌شود. جمع می‌کند. جابجا می‌کند. گردگیری می‌کند. بعد هم روی مبل می‌نشیند و به دستانش زل می‌زند. بعد از یک ساعت صدای خرخر علیرضا بلند می‌شود. راضیه به کارمند ارشاد نگاه می‌کند. با تایید وی، به سمت اتاق خواب می‌رود. پرده آرام پایین می‌آید. کارمند ارشاد به تنهایی و با هیجان دست می‌زند.)

۲۲.۵.۹۰

برای دوست


در راستای شعر جواد طوسی برای مسعود کیمیایی، ما هم شعر زیر را تقدیم می‌کنیم به روله نیاز:

تو ای لربچه تک سوار خسته
که تفنگ برنو برازنده دستهای توست
صدای سم مادیان می‌آید
و
من
به این فکرم که مردان خسته می‌آیند
و
.
.
.
آیا،
تو هم با آنانی؟
چه خوئه همه بیان و تونم واشو
و
می‌اندیشم
که ای کاش با آنها باشی
اما
آهو نزده باشی
چرا که
تفنگ حیفه بکشی کوک کوهی رنگارنگه
تفنگ بزه وه او دزد فراری»
یعنی
می‌خواهم بگویم
ماشه را با عقل بچکان
...لربچه!



مرداد 90، هامبورگ