قدیمها روضهخونی بود که میرفت رو منبر و از معجزات فلان امامزاده میگفت. از کوری که شفا پیدا کرده و شلی که با چوب زیر بغل رفته ضریح رو بوسیده و یورتمهکنان و بدون کمک چوب اومده بیرون. البته قبلش پامنبری کلی از مصائب معصوم خوندهبود و مردم رو پر کردهبود. شور دامن خلقالله رو میگرفت و صلوات میفرستادند. شوق پابوسی بیتابشون میکرد. جماعت کرور کرور راهی سفر زیارتی میشدند. یکی رویای صادقه میدید که آقا به خوابش اومده و ردای سبزش رو به چشم این کشیده. بیدار میشد و میدید اتاق غرق نوره و دیگه اثری از آب مروارید نیست. اون یکی از مرحوم خانم بزرگ، جده پدری میگفت که بچهاش نمیشده و به سفارش سید دعانویس چهل روز وقت گرگ و میش سحری هشتی رو آب و جارو میکرده و گلاب میپاشیده تا روز چهلم که آقا اومده و دستی به سر خانم بزرگ کشیده و نه ماه و نه روز بعد، همین آقا جون رو به دنیا آورده...
دیگه محشر کبری میشد. نقل و حدیث دهن به دهن میگشت. بر شکاکش لعنت! دیگه کسی مگه به شباهت آقاجون و نونوای محل فکر میکرد؟ یا اصلاً از اون آدم اولی میپرسید که "مسلمون، آخه تو آب مرواریدت کجا بود"؟
حالا اما قضیه فرق کرده. این جماعت بیتاب "آپگرید" شدند. نقل و حدیث دهن به دهن نمیچرخه. مردم به هم ایمیل میزنند. از سیب لبنانی که درمان قطعی سرطان پروستاته برای هم مینویسند. معجزات انرژی درمانی و عرفان حلقه رو برای هم میشمارند. برای همدیگه تعریف میکنند که ریشه کلمه "بشقاب" پیشقابه و کلمه فارسیه. کلمه لاتین آنفولانزا رو عربی میکنند و کلمه فارسی رو ترکی و کلمه ترکی رو روسی. هیچکدوم هم یه زحمتی به خودش نمیده که لای یه لغتنامه رو باز کنه که ببینه درستش چیه. همینطور فلهای این شر و ورا رو برای هم شر و ری-شر و فوروارد میکنند و زیرش هیجان و تعجب خودشون رو اعلام میکنند. فیالواقع خر همان خر است، جُل دیگر است!
4 نظرات:
الحق که گل گفتی و در سفتی. فقط بپا یهو ترورت نکنن.
راستی اگه این کامنت منو روزی ده بار بخونی، تعداد خواننده های بلاگت به همون نسبت زیاد میشه!
:)))) خیلی خوب بود. حیف که گودر نیست دیگه همخوان کنیمش زیرش حرف بزنیم
هی وایم هی شادی!
دیگه بهتر از این نمی شد که این اوضاع رو تعریف کرد، همین پست رو میشد دست به دست کرد عالی بود.
ارسال يک نظر