حوالی منزل دلهای پیدا آمده که خواب و خوراک از ما و خانم مهربان پیر همسایه ربوده است. علیالخصوص پویه دویدنهای نیمهشبش بر سقف مانع استراحت اهالی منزل است. از آنطرف بیم آن میرود که موجب خسارت و آتش شود، چرا که دلهها "کابلهای الغطریسیته" را میجوند که خطر دارد. بعد گشنگیری و ازدیاد اولاد هم که دیگر خلاصی از دستشان ممکن نیست.
خانم پیر مهربان همسایه دامیاری را خبر کردهاست که شر دله را از سر ما کم کند. شش ماه پیش دامیار تلهای در حیاط گستردهاست و خانم پیر مهربان همسایه را گفته تا روزانه سه تخممرغ حوالی و داخل تله مهیا کند تا دلهی دزد به دام افتد. شش ماه است که دله ما خاگ اورغانیک تازه ابتیاع شده از بازار روز را تناول میکند و شیشکیای میبندد و میرود. در این میان چند باری تله زنگار گرفته و فلز آن اکسیده شدهاست و نیاز به تعمیر و رسیدگی پیدا کردهاست، اما دله را به دام نینداختهاست.
از آن طرف خانم پیر مهربان همسایه هر روز به دامیار تلفن میکند که "پس چه شد؟ قرار نبود امروز بیایی؟" و دامیار میگوید "امروز رفتم در محله بالا و سه چهار دله را در ضرب به دام انداختم و فردا میآیم"...
همین حکایت ادامه داشت تا امشب که از خانم مهربان پیر مهربان همسایه احوال دامیار را پرسیدیم، گفت "بعد بدر میآید". گفتیم "چه دخلی به بدر دارد آخر؟"، گفت "شبهای بدر، هنگامه نخجیر و شکار است و دامیار به دنبال آهو و گور و شیر و پلنگ راهی جنگل میشود".
خانم پیر مهربان همسایه حتی ذرهای شائبه لاف زنی صیاد را ندارد. نمیپرسد "اینکه شش ماه است از به دام انداختم دله ما عاجز است، چطور گوشه و کنار شهر روزی چهار دله میگیرد و در شبهای بدر، گاو کوهی و حیوانات درنده شکار میکند". تا امثال خانم پیر مهربان همسایه ما باشند، نان دامیار شارلاتان لاف زن هم در روغن است!
0 نظرات:
ارسال يک نظر